تبليغاتX
تنهائی و شعر در کوچه باغهای پاییز . .. ¸.¤°´¯`°¤ .¸پائیز در کوچه باغهای تنهائی و شعر¸.¤°´¯`°¤ .¸ با سلام به سرزمين احساس و انديشه ي من خوش آمديد دوستان عزیز کلیه اشعاری را که در این وبلاگ ملاحظه میفرمائید سروده های خودم هستند لذا اميدوارم با دل نوشته هايم فصل مشتركي را در وجود عاشق شما فراهم آورم. استفاده از اشعار من براي عموم هنرمندان داخل و خارج از كشور با رعايت اصول امانت داري بلامانع است لذا چنانچه از شعر هاي من براي چاپ در مطبوعات ، اجراي دكلمه و غيره استفاده خواهیدنمود بعنوان سراينده تنها خواهشم اين است كه هر شعر را با نام خودم حسن بابائي متخلص به :ليلوا ذكر و يا درج نمائيد. بي نهايت سپاسگزارم موفق باشيد
دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 11:0

 

درون چشمان تو عشق جاریست

و من ...

از میان شوخ چشم یی نگاه تو

می سپارم تمام بی مهری های جهان را

به زلف باد و لبخند هر نسیم...

 

درون چشمان تو عشق جاریست

و من

غریقی به رویای نگاه جادوئی توام

غزل آواز دلتنگی های شبانه ام

گواه من است و این پاره های بی جان حروف

که سرشارم میکند از گریه و اه و افسوس ....

 

درون چشمان تو  عشق جاریست

و من

می سپارم یال یاد را

به کودکانه ی آواز و طوبای اندیشه

تا رنگی از ترانه های چشم تو را

به جوانه ی شعرم گره زنم...

 

درون چشمان تو عشق جاریست

و من

ققنوسی سوخته در آتشم ...

سوگند به جان بلور انه های اشک

که می شکند در سکوت

هنوز هم خاکستری

جا مانده از شعله ی نگاه توام.... 

 

امشب به گیسوان بلند تیراژه ی 

مهربانی های تو گل آوازی

برنگ آبی ستاره  را  می آویزم

شاید به نیابت

نغمه های بارانی ی شعرم

در حضور  پژواک پیدائی ماه ....

مسخِ مستانه های  چشم تو شوم

چون  عشق در نگاه تو جاریست

و من غریقی به رویای نگاه جادوئی توام....

 

 

فهمید گل سخاوت باران را پس تو نیز صادقانه بر من ببار تا بهارم را مدیون تو باشم

نوشته شده توسط حسن بابائی (لیلوا) ... | | موضوع:  
یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 13:10

 

از آب آورد دیده گانم هنوز

ردّی مانده بر جای از رنگ هاله گون

تا سرخ

چون غروبانه ی تب آلوده ی دلم

 

آه ...

از شب َروی های جهانم

چه مانده ست جز

خیل خیل خاطراتی که می گریاندم سخت

می گریاندم

در کوچه هایی عریان از مهر و لبخند ماه

 

افسوس ...

پریزاد اطلسی پوش آرزو هایم

در میان پیله ی بی رنگ و خامد خویش

مانده ست به سکوت

به هیچ کوششی

 

هیچ ... هیچ

نمی آشوبد جانم را 

تا چو آب و آبگینه های نور

زفاف آدینده های رنگ را

به تماشا نشینم ...

 

سرشک دیده ام می بارد و نگاهم

دیده بان

تدویر چه زمانه ای ست غریب

که نمی آشوبدم

تا بانگ بر آرم

آهای ...

 احساس گمشدة جانم

مرا به روشنای راه بخوان

که خداوندگار جان و جهانم

توئی... ای عشق ... ای عشق

 

 

فهمید گل سخاوت باران را پس تو نیز صادقانه بر من ببار تا بهارم را مدیون تو باشم

نوشته شده توسط حسن بابائی (لیلوا) ... | | موضوع:  
پنجشنبه ششم تیر 1387 ساعت 18:2

 

زير گنبد كبـــــود افسانــه نيست

يكي بود يكي نبود يك قصه نيست

  

نمي خوام برات بگم قصه‌ي شهر پري ها

نمي خوام بهت بگم غمهاي آدم برفي ها

 

تو نخواه  برات بگم قصه‌ي كوچـه و درخــت

نه نمي خوام بهت بگم غصه‌ي بوسه هاي تلخ

 

قصه ها هيچ ميدوني رنگي برامون نداره

غُصه ها يك آتيشه جــــاي درنگي نداره

 

بخدا گريه ميكرد پنجره اشكاشو مي ديـد

ماهي قرمزه اون تنگ بلور در شب عيد

 

طلفلكي دعا ميكـــرد كه چشم نـــداشت

بيرون پنجره را نگاه ميكرد ودل نداشت

 

قاصدك پرسيد ازش بهار كجاست ؟

فصل گرما و تابستون چه جوراست ؟

 

اون خزوني كه ميگن داره هزار رنگين كمون

يا زمستون ننــه سرمـا مي باره برف و بـارون

 

راست ميگن شباي چله لباس عروسي شو باز مي پوشه؟

تا كه بچـــــه ها همه خنده و شادي بكنند توي كوچه؟

 

قاصدك... آروم شــدو  يواشكي يكجا نشست

ماهيه ... چشماشو بست دلش بي صدا شكست

 

زير لب هـــی با خودش  نجوا مي كرد

توي انعكاس هر آئينه ای دعا  مي كرد

 

كاش ميشد بهار بياد و دل هامون سبز بشه

یا که باز شرجی بیاد و دل هامون نرم بشه

 

كاش ميشد پائيز و از چشم يك عاشق ببينيم

يا زمستـــــــون و فقط باور بارون ببينيم

 

كاش ميشد که آرزو وجــود نداشت

دنياي كــودكي ها حسود نداشت

 

كا ش ميشد نقاب به چهره نميرفت

تا تمــــــــوم كينه ها  ز دل ميرفت

 

اون جوري باورعشق و آســــون مي ديديم

تو چشاي همديگه خدا را مهمون مي ديديم

 

فهمید گل سخاوت باران را پس تو نیز صادقانه بر من ببار تا بهارم را مدیون تو باشم

نوشته شده توسط حسن بابائی (لیلوا) ... | | موضوع:  
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 9:44

 

در میان ماراتن بی حواس لحظه ها

 می گذشتم بی قرار تر از هر عبور

چون موجی از روی سایه ها و ثانیه ها ....

فصل دیدارمان می رسید از راه

چیزی نمانده بود

هشتمین کوچ کوچه ی خرداد

خبر از آمدنت میداد ...

 

موجی از سایه ها و ثانیه ها

عشق را می رویاندند در التهاب مواج لحظه ها

 و من  می کاویدم نگاه آشنای ترا ...

می شمردم صدای نفس هایم را

درمیان غربت غریبانه ی شهر ...

هشتمین  کوچ کوچه ی خرداد

بوی عطر ترا می داد....

 

جائی ، میان این کوچه پنجره ای آرام خندید

و چله ی سکوتم را  اینگونه آسان شکست....

سلام ... توئی ؟؟؟؟....

 

در ماراتن بی حواس لحظه ها

بهار با شکوفه ای 

برنگِ صورتی چشمکی زد

لبخند تو جان گرفت بروی پرچین

خاطرات من  

تا بایستاد ساعت شنی ی بیقراریی نگاهم

بر روی شاخکان آشنائی و عشق....

 

و ... امروز باز هم

در ماراتن بی حواس لحظه ها

هشتمین  کوچ کوچه ی خرداد

بوی عطر ترا می دهد... اما...

خبری از آمدنت نیست  ...

 

فهمید گل سخاوت باران را پس تو نیز صادقانه بر من ببار تا بهارم را مدیون تو باشم

نوشته شده توسط حسن بابائی (لیلوا) ... | | موضوع:  
چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 17:3

 

 

چرا مثه یک قــطره اشــک

میرقصی تـو چشــــای مـن

خــودت بگـــــو چـرا شبا

همش میـای به خـواب مـن

 

خـودت بگـــــو چـرا شبا

می خـندی تو به لحـظه هام

چــــرا بایــد با خنـده هات

بـرقصه غـم رو گونـــه هام

 

چـرا مـثـه یـک قــاصــدک

زُل می زنی تــوی چـــشـام

وقتی می خوونم شعرامــــو

میــری میان غُصـه هـــــام

 

میان خــواب و  بـیــــداری

چـرا با تــو میــــرم به اوج

یا کــه مـثـه پـــــرنــده ها

سـوار میشم رو بــال مــوج

 

چــرا بــایــــد ایـــن دلمو

پیش چــشـات جــا بذارم

بـــرای با تــو بـودن هـام

رو زنــــدگیم پــــا بـذارم

 

دفتـــرِ شـعرهــای من هم

پُـــر شـــده از گلایــه هام 

چرا مــثه یک قـطره اشک

چکـیـــدی رو تـرانــه هام 

 

میــان ایــن هـمه ســــوال

 اســـیر و در بــــدر منـــم

تـــو را بجــان لحظـــــه ها

بـــــیا کـه بیقــــرار منـــم

 

بـیـــا بِکش رو بـــــوم دل

پرنـــده ای تـــــوی  قفس

شـــایــد بخوونه تا ابــــــد  

ترانـــه هامــــو  یک نفس

 

قـــناری را  اگــه دیــــدی

داره میخوونــــه یک نفس

بهانـــه ای بـودی بــــراش

تـــا بموونـــه  کُــنج قفس

 

دلــــم ز غُصـــه ها پُــــره

نــــذار برم یکجـــای دور

وقــتی بـیـــای به دیـــدنم

نـرفـــته بــاشــم توی گور

 

فهمید گل سخاوت باران را پس تو نیز صادقانه بر من ببار تا بهارم را مدیون تو باشم

نوشته شده توسط حسن بابائی (لیلوا) ... | | موضوع: